پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۲۷

هندوی زلف سرکشت با تو نشسته رو به رو

حال مشوش مرا با تو گشود مو به مو

از همه سوی می‌دهد، بوی حبیب لاجرم

می‌روم از هوای تو، همچو نسیم سو به سو

کرد ز سر حال من، مردم شهر را خبر

ناله من که می‌رود، خانه به خانه کو به کو

بر لب جوی نیست چون، قامت او صنوبری

باورت ار نمی‌شود، خیز بجوی جو به جو

بس که به بوی وصل خود، هر نفسی دمی زنم

خون جگر نگر مرا، بسته چو نافه تو به تو

روی گل و بنفشه را باز چه می‌کنی به پا

سنبل چین زلف آن، آهوی مشک بو به بو

من نه چو شانه کرده‌ام در سر طره تو سر

از چه سبب نشسته است، آینه با تو رو به رو؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۲۹آمد آن خسرو خوبان جهان از باکو
  2. غزل شمارهٔ ۳۳۰باز می‌افکند آن زلف کمند افکن او
  3. غزل شمارهٔ ۳۳۱ای سر سودای من رفته در سودای تو
  4. غزل شمارهٔ ۳۳۲داشتم روزی دلی بر من بسی بیداد ازو
  5. غزل شمارهٔ ۳۳۳دورم از جانان و مسکین آنکه شد مهجور ازو
  6. غزل شمارهٔ ۳۳۴بیمار و بر افتاد نفس دوش سحرگه
  7. غزل شمارهٔ ۳۳۵ای پسر نیستی ز هستی به
  8. غزل شمارهٔ ۳۳۶ای آنکه رخ و زلف تو آرایش دیده
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.