پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۳۲

مرا که نقش خیال تو در درون آید

عجب مدار ز اشکم که لاله گون آید

وثاق توست درونم، نمی‌دهد دل بار

که جز خیال تو غیری اندرون آید

کسی به بوی وصال تو تازه دارد جان

که همچو گل ز هوایت ز خود برون آید

هزا نقش به دستان برآورم هر دم

بدان هوس که نگارم بدست چون آید

ز غصه شد جگرم خون چو مشک و می‌ترسم

که گر نفس زنم از غصه بوی خون آید

شب است و بادیه و باد و من چنین گمره

مگر سعادتی از غیب رهنمون آید

قبول خاک کف پایت افتد ار سر من

به خاک پای تو کز دوش سر نگون آید

حدیث زلف چو زنجیرت ارکند سلمان

به هیچ در سخنی کز سر جنون آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۳۴چو رویت هرگزم نقشی به خاطر در نمی‌آید
  2. غزل شمارهٔ ۲۳۵کار شد تنگ برین دل، خبر یار کنید
  3. غزل شمارهٔ ۲۳۶ای عمر باز رفته، نمی‌آیی از سفر
  4. غزل شمارهٔ ۲۳۷پرده از رویش ای صبا بردار!
  5. غزل شمارهٔ ۲۳۸زحمت ما می‌دهی، زاهد تو را با ما چه کار
  6. غزل شمارهٔ ۲۳۹سالک راه تو را با مالک رضوان چه کار؟
  7. غزل شمارهٔ ۲۴۰زین پیش داشت یار غم کار و بار یار
  8. غزل شمارهٔ ۲۴۱چوگان زلفش از من دل برد گو ببر
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.