پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۳۴

چو رویت هرگزم نقشی به خاطر در نمی‌آید

مرا خود جز تو در خاطر، کسی دیگر نمی‌آید

خیال عارضت آبست، از آن در دیده می‌گردد

نهال قامتت سر و ست، از آن در بر نمی‌آید

مرا در دل همی آید که چون باز آیدم دلبر

دل از دستش برون آرم، ولی دلبر نمی‌آید

بر آن بودم که چون دولت، در آید از درم روزی

به هر بابی که کوشیدم از آن در در نمی‌آید

مرا ساقی مده ساغر، که امشب می پرستان را

زِ یاد لعل او یاد از می و ساغر نمی‌آید

حریفان را فرو شد دَم، بر آر اِی مطرب آوازی

بگو با ماه من کامشب، چرا خوش بر نمی‌آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۳۶ای عمر باز رفته، نمی‌آیی از سفر
  2. غزل شمارهٔ ۲۳۷پرده از رویش ای صبا بردار!
  3. غزل شمارهٔ ۲۳۸زحمت ما می‌دهی، زاهد تو را با ما چه کار
  4. غزل شمارهٔ ۲۳۹سالک راه تو را با مالک رضوان چه کار؟
  5. غزل شمارهٔ ۲۴۰زین پیش داشت یار غم کار و بار یار
  6. غزل شمارهٔ ۲۴۱چوگان زلفش از من دل برد گو ببر
  7. غزل شمارهٔ ۲۴۲می‌برد سودای چشم مستش از راهم دگر
  8. غزل شمارهٔ ۲۴۳یا رب این ماییم از آن جان جهان افتاده دور
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.