پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۳۹

سالک راه تو را با مالک رضوان چه کار؟

عابدان قبله را با کفر و با ایمان چه کار؟

طالب درمان نه مرد کار درد عاشقی است

دردمندان غمت را با غم درمان چه کار؟

صحبت گل را و دل را، هر دو عالم واسطه

وصل جانانست ورنی جسم را با جان چه کار؟

چون زلیخای هوایت دامن جانم گرفت

یوسف جان مرا در بند و در زندان چه کار؟

عقل می‌گوید که این راهی است بی‌پایان مرو

گو برو عقلا تو را با بی سرو سامان چه کار؟

جان سپر کردیم و می‌جوییم زخمش را به جان

هر که او را نیست این قوت درین میدان چه کار؟

مدعی را از جمالش نیست خطی، کان چمن

عندلیبان راست، زاغان را در آن بستان چه کار؟

کار من عشق است و مذهب عاشقی و هر کسی

مذهبی دارد تو را با مذهب سلمان چه کار؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۴۱چوگان زلفش از من دل برد گو ببر
  2. غزل شمارهٔ ۲۴۲می‌برد سودای چشم مستش از راهم دگر
  3. غزل شمارهٔ ۲۴۳یا رب این ماییم از آن جان جهان افتاده دور
  4. غزل شمارهٔ ۲۴۴در مسجد چه زنی اینک در میکده باز
  5. غزل شمارهٔ ۲۴۵زلفین سیه خم به خم اندر زده‌ای باز
  6. غزل شمارهٔ ۲۴۶بر گل رفتم از غالیه تر زده‌ای باز
  7. غزل شمارهٔ ۲۴۷کارها دارد دل من با لب جانان هنوز
  8. غزل شمارهٔ ۲۴۸هست پیغامی مرا کو قاصدی مشکین نفس
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.