پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۲

می‌برد سودای چشم مستش از راهم دگر

از کجا پیدا شد این سودای ناگاهم دگر؟

دیده می‌بندم ولی از عکس خورشید بلند

در درون می‌افتد از دیوار کوتاهم دگر

هست در من آتشی سوزان، نمی‌دانم که چیست؟

این قدر دانم که همچون شمع می‌کاهم دگر

هر شبی گویم که فردا ترک این سودا کنم

تازه می‌گردد هوای هر سحرگاهم دگر

زندگانی در فراقت گر چنین خواهد گذشت

بعد ازینم زندگانی بس نمی‌خواهم دگر

همچو خاکم بر سر راه صبوری معتکف

باد بر بوی تو خواهد بردن از راهم دگر

یار گندمگون خرمن سوز سنبل موی من

جو به جو بر باد خواهد داد چون کاهم دگر

ساقیا از آب رز یک جرعه بر خاکم فشان

هان که درخواهد گرفتن آتشین آهم دگر

در ازل خاک وجود من به می گل کرده‌اند

منع می‌خوردن مکن سلمان به اکراهم دگر!

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۴۴در مسجد چه زنی اینک در میکده باز
  2. غزل شمارهٔ ۲۴۵زلفین سیه خم به خم اندر زده‌ای باز
  3. غزل شمارهٔ ۲۴۶بر گل رفتم از غالیه تر زده‌ای باز
  4. غزل شمارهٔ ۲۴۷کارها دارد دل من با لب جانان هنوز
  5. غزل شمارهٔ ۲۴۸هست پیغامی مرا کو قاصدی مشکین نفس
  6. غزل شمارهٔ ۲۴۹در زلف خویش پیچ و ازو حال ما بپرس
  7. غزل شمارهٔ ۲۵۰ای صبا برخیز و کوی دلستان ما بپرس
  8. غزل شمارهٔ ۲۵۱ما از در او دور و چنین بر در و بامش
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.