پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵

اگر حُسن تو بگشاید، نقاب از چهره دعوی را

به گِل رضوان بر انداید، درِ فردوس اعلی را

وگر سروِ سر افرازت، ز جنّت، سایه بردارد

دگر برگ سر افرازی، نباشد شاخ طوبی را

بهار عالم حُسنت، جهان را تازه می‌دارد

به رنگ اصحاب صورت را، به بو ارباب معنی را

فروغ حُسن رویت کِی، تواند دید هر بیدل؟

دلی چون کوه می‌باید، که بر تابد تجلّی را

ورای پایهٔ عقل است، طور عاشقی ورنه

کجا دریافتی مجنون، کمال حُسن لیلی را؟

اگر عکس رخ و بوی سر زلفت، نبودندی

که، بنمودی شب دیجور، نور از طور موسی را؟

به بازار سر زلفت، که هست آن حلقهٔ سودا

نباشد قیمتی چندان، متاع دین و دنیا را

اگر نقش رخت ظاهر، نبودی در همه اشیا

مغان هرگز نکردندی، پرستش لات و عُزّی را

به وجهی خوش دهانت تا نشد پیدا، ندانستند

کزین رو صحبتی تنگ است، با خورشید عیسی را

اگر زاهد برد بوی از، نسیم رحمت لطفت

چو گل بر هم دَرَد صد تو، لباس زهد و تقوی را

چو لاف عشق زد سلمان، هوس دارد که بر یادت

به مهر دل کند چون صبح، روشن صدق دعوی را

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۷ره، خرابات است و درد سالخورده، پیر ما
  2. غزل شمارهٔ ۱۸من کیستم تا باشدم، سودای دیدار شما؟
  3. غزل شمارهٔ ۱۹قبله ما نیست، جز محراب ابروی شما
  4. غزل شمارهٔ ۲۰بی‌گل رویت ندارد، رونقی بستان ما
  5. غزل شمارهٔ ۲۱نوبهار و عشق و مستی، خاصه در عهد شباب
  6. غزل شمارهٔ ۲۲چشمه چشم من از سرو قدت یابد آب
  7. غزل شمارهٔ ۲۳چشمم از پرتو خورشید رخت، گیرد آب
  8. غزل شمارهٔ ۲۴جمال خود منما، جز به دیده پر آب
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.