پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۱۸

من امروز، از میی مستم، که در ساغر نمی‌گنجد

چنان شادم، که از شادی، دلم در بر نمی‌گنجد

ز سودایت برون کردم، کلاه خواجگی، از سر

به سودایت که این افسر، مرا در سر، نمی‌گنجد

بران بودم که بنویسم، مطول، قصه شوقت

چه بنویسم، که در طومار و در دفتر، نمی‌گنجد

به عشق چنبر زلفت، چه باک، از چنبر چرخم

سرم تا دارد این سودا، در آن چنبر، نمی‌گنجد

همه شب، دوست می‌گردد، به گرد گوشه دلها

که جز تو در دل تنگم، کسی دیگر، نمی‌گنجد

حدیثی زان دهن گفتم، رقیبم گفت: زیر لب

برو سلمان، که هیچ اینجا، حکایت در نمی‌گنجد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۲۰ترک چشم تو، که با تیر و کمان می‌گردد
  2. غزل شمارهٔ ۱۲۱روی تو آب چشمه خورشید می‌برد
  3. غزل شمارهٔ ۱۲۲به حضرت تو، که یارد، که قصه‌ای ز من آرد؟
  4. غزل شمارهٔ ۱۲۳مسپار دل، به هر کس، که رخ چو ماه دارد
  5. غزل شمارهٔ ۱۲۴گر از تن جان شود معزول، عشقت جای آن دارد
  6. غزل شمارهٔ ۱۲۵هر ذره که عکسی، ز رخ یار، ندارد
  7. غزل شمارهٔ ۱۲۶جان زندگی از چشمه پرنوش تو دارد
  8. غزل شمارهٔ ۱۲۷این یار که من دارم، ازین یار که دارد؟
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.