پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۰۹

هر آن حدیث که از عشق می‌کنند، روایت

خلاصه سخن است آن و مابقی است، حکایت

جهان عشق ندانم چه عالمی است، که آنجا

نه مهر راست زوال و نه شوق راست، نهایت

بیا بیا که همه چیز راست، حدی و ما را

ز حد گذشت فراق و رسید شوق، به غایت

برفت کار ز دست و رسید عمر، به پایان

بیا و مرحمتی کن، که هست وقت رعایت

ولایت دل و چشمم سیاه شد، قدمی نه

درین سواد ز مردم، بپرس حال ولایت

توام ز چشم فکندی و من فتاده چشمم

ز چشم خود گله دارم، ندارم از تو شکایت

به رنگ روی همی دانم، آب چشم و برآنم

که رنگ و روی تو در آب دیده، کرد سرایت

بداد جان و بجان در نیافت، وصل تو سلمان

که این معامله، موقوف دولت است و هدایت

تو پادشاهی و ما را که بنده‌ایم و رعیت

ز حضرتت نظر همت است و چشم عنایت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۱۱آن پری چهره که ما را نگران می‌دارد
  2. غزل شمارهٔ ۱۱۲بیا که ملک جمال تو را، زوال مباد
  3. غزل شمارهٔ ۱۱۳در ازل، عکس می لعل تو در جام، افتاد
  4. غزل شمارهٔ ۱۱۴تشنه خود را دمی، لعل تو، آبی نداد
  5. غزل شمارهٔ ۱۱۵تحریر شرح شوقت، طومار، بر نتابد
  6. غزل شمارهٔ ۱۱۶اگر روزی، نگارم را سوی بستان، گذار افتد
  7. غزل شمارهٔ ۱۱۷نه تنها، بر سر کوی تو ما را، کار، می‌افتد
  8. غزل شمارهٔ ۱۱۸من امروز، از میی مستم، که در ساغر نمی‌گنجد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.