پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۱۲

بیا که ملک جمال تو را، زوال مباد

به غیر طره، پریشانیی، بدو مرساد

ز حضرتت خبری، کان به صحت است قرین

سحرگهان، به من آورد، دوش قاصد باد

نسیم « سلمه الله » اگر چه بود سقیم

به من رسید و من خسته را، سلامت داد

مرا تو جان عزیزی و جان توست، عزیز

هزار جان عزیزم، فدای جان تو باد

مزاج سرو تو را استقامتی است، تمام

ز هیچ باد و هواییش، انحراف مباد

قد بلند تو از بهر جان درازی خویش

بسی چو سرو سهی کرد بندگان آزاد

از آنک چشم من از طلعت تو محجوب است

چو اشک مردم چشم خودم، ز چشم افتاد

همی کند به دعاهای نیمه شب، یادت

به پرسشی چه شود گر کنی، ز سلمان یاد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۱۴تشنه خود را دمی، لعل تو، آبی نداد
  2. غزل شمارهٔ ۱۱۵تحریر شرح شوقت، طومار، بر نتابد
  3. غزل شمارهٔ ۱۱۶اگر روزی، نگارم را سوی بستان، گذار افتد
  4. غزل شمارهٔ ۱۱۷نه تنها، بر سر کوی تو ما را، کار، می‌افتد
  5. غزل شمارهٔ ۱۱۸من امروز، از میی مستم، که در ساغر نمی‌گنجد
  6. غزل شمارهٔ ۱۱۹هر دمم، چهره به خون مژه، تر می‌گردد
  7. غزل شمارهٔ ۱۲۰ترک چشم تو، که با تیر و کمان می‌گردد
  8. غزل شمارهٔ ۱۲۱روی تو آب چشمه خورشید می‌برد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.