پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۱۴

تشنه خود را دمی، لعل تو، آبی نداد

خلوت ما را شبی، شمع تو، تابی نداد

خواست که از گوشه خواب، باز درآید به چشم

خانه، خیال تو داشت، مدخل خوابی نداد

مست شدم بر درش، باز به یک جرعه می

حرمت مستی نداشت، داد خرابی نداد

آمدمش تشنه لب، بر لب دریای وصل

بر لب دریا مرا، شربت آبی، نداد

بر سر خوانش شبی، رفتم و کردم سوال

هیچ صلایی نزد، هیچ جوابی نداد

هیچ دلی در نیافت، نعمت روز وصال

تا به فراقش نخست، تاب عذابی نداد

نیست متمع کسی، کانچه بدست آمدش

در ره شاهد نباخت، یا به شرابی نداد

آنکه سر کوی اوست، عین روان را سراب

وعده سلمان چرا، جز به سرابی نداد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۱۶اگر روزی، نگارم را سوی بستان، گذار افتد
  2. غزل شمارهٔ ۱۱۷نه تنها، بر سر کوی تو ما را، کار، می‌افتد
  3. غزل شمارهٔ ۱۱۸من امروز، از میی مستم، که در ساغر نمی‌گنجد
  4. غزل شمارهٔ ۱۱۹هر دمم، چهره به خون مژه، تر می‌گردد
  5. غزل شمارهٔ ۱۲۰ترک چشم تو، که با تیر و کمان می‌گردد
  6. غزل شمارهٔ ۱۲۱روی تو آب چشمه خورشید می‌برد
  7. غزل شمارهٔ ۱۲۲به حضرت تو، که یارد، که قصه‌ای ز من آرد؟
  8. غزل شمارهٔ ۱۲۳مسپار دل، به هر کس، که رخ چو ماه دارد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.