پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۰۷

سر، در رهش، نهادم و کاری به سر، نرفت

با او به هیچ حیله مرا دست، در نرفت

پایم ز دست رفت و نیامد رهم، به سر

در راه او برفت سرم، پا اگر نرفت

بیچاره را چو در طلبش، پای، سست گشت

برخاست تا به سر، برود هم به سر نرفت

مسکین دلم، به کوی تو رفت و مقیم شد

دیگر از آن مقام به جایی دگر نرفت

گفتم منش، که از سر آن زلف، در گذر

ز آنجا که بود یک سر مو، پیشتر نرفت

دل تا درآورد، ز درش، با وصال دوست

از هر دری، درآمد و کاری بدر نرفت

پروردمت به خون جگر، سالها چو مشک

وانگه چه خون که از تو مرا در جگر نرفت

از آنچه رفت بر سر ما، از هوای دوست

بر شمع، شمه‌ای ز هوای سحر، نرفت

نگرفت در تو قصه سلمان و شب نبود

کاتش ز سوز او به سر شمع، در نرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۰۹هر آن حدیث که از عشق می‌کنند، روایت
  2. غزل شمارهٔ ۱۱۰ای جهان را چو مه عید، مبارک رویت
  3. غزل شمارهٔ ۱۱۱آن پری چهره که ما را نگران می‌دارد
  4. غزل شمارهٔ ۱۱۲بیا که ملک جمال تو را، زوال مباد
  5. غزل شمارهٔ ۱۱۳در ازل، عکس می لعل تو در جام، افتاد
  6. غزل شمارهٔ ۱۱۴تشنه خود را دمی، لعل تو، آبی نداد
  7. غزل شمارهٔ ۱۱۵تحریر شرح شوقت، طومار، بر نتابد
  8. غزل شمارهٔ ۱۱۶اگر روزی، نگارم را سوی بستان، گذار افتد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.