پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۰۴

بر سر کوی غمش، بی سروپا باید رفت

گاه با خویش و گه از خویش جدا، باید رفت

تا به مقصود از این جا که تویی، یک قدم است

قدمی از پی مقصود، فرا باید رفت

رهبری جو، که درین بادیه هر سوی رهی است

مرد سرگشته چه داند که کجا باید رفت

تا نگویی سفر صوب حجازست صواب

وقت باشد که تو را راه خطا، باید رفت

عاشقان را چو هوای حرم کعبه بود

بر سر خار مغیلان به صفا، باید رفت

تا غبار سر کویت نشوم، ننشینم

وگرم خود همه بر باد هوا، باید رفت

خنک آن دم، که به بوی سر زلف تو مرا

به فدای قدم باد صبا، باید رفت

غرض از کعبه و بتخانه تویی سلمان را

چه کنم خانه پی خانه خدا باید رفت

نقد گنجینه آن خانه، چو در سینه ماست

به گدایی به در خانه، چرا باید رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۰۶سلطان عشق، ملک دل و دین، فرو گرفت
  2. غزل شمارهٔ ۱۰۷سر، در رهش، نهادم و کاری به سر، نرفت
  3. غزل شمارهٔ ۱۰۸آمد به برج عاشقان، ماه مبارک منزلت
  4. غزل شمارهٔ ۱۰۹هر آن حدیث که از عشق می‌کنند، روایت
  5. غزل شمارهٔ ۱۱۰ای جهان را چو مه عید، مبارک رویت
  6. غزل شمارهٔ ۱۱۱آن پری چهره که ما را نگران می‌دارد
  7. غزل شمارهٔ ۱۱۲بیا که ملک جمال تو را، زوال مباد
  8. غزل شمارهٔ ۱۱۳در ازل، عکس می لعل تو در جام، افتاد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.