پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۰۳

دل، در برم گرفت و پی یار من برفت

لب بوسه داد و جان و روان از بدن برفت

چون دید دل، که قافله اشک می‌رود

با کاروان روان شد و از چشم من برفت

بلبل شنید ناله من، در فراق یار

مستانه، نعره‌ای زد و از خویشتن برفت

آن کس که باز ماند ز جانان برای جان

یوسف گذاشت، در طلب پیرهن برفت

آن سرو ناز، تا ز چمن سایه برگرفت

بنشست آتش گل و آب سمن برفت

از زلف جمع کرد، پراکنده لشگری

آمد، به قصد خونم و در آمدن برفت

بشکست، قلب لشکر دلها و درپیش

لشکر برفت و آن بت لشکر شکن برفت

ناگفتنی است، راز دهانش ولی، چه سود

خوردن، دریغ بر سخنی کز دهن برفت

بازا، که عمر جز نفسی نیست و آن نفس

یکبارگی، درآمدن و در شدن برفت

سلمان ز شوق او اگرت جان بشد چه شد

سودای او نرفت ز جان و ز تن برفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۰۵باز دل سودای آن زنجیر مو، از سر گرفت
  2. غزل شمارهٔ ۱۰۶سلطان عشق، ملک دل و دین، فرو گرفت
  3. غزل شمارهٔ ۱۰۷سر، در رهش، نهادم و کاری به سر، نرفت
  4. غزل شمارهٔ ۱۰۸آمد به برج عاشقان، ماه مبارک منزلت
  5. غزل شمارهٔ ۱۰۹هر آن حدیث که از عشق می‌کنند، روایت
  6. غزل شمارهٔ ۱۱۰ای جهان را چو مه عید، مبارک رویت
  7. غزل شمارهٔ ۱۱۱آن پری چهره که ما را نگران می‌دارد
  8. غزل شمارهٔ ۱۱۲بیا که ملک جمال تو را، زوال مباد
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.