پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۰۱

آب چشمم راز دل، یک یک، به مردم، باز گفت

عاشقی و مستی و دیوانگی، نتوان نهفت

پرده عشاق را برداشت مطرب در سماع

گو فرو مگذار، تا پیدا شود، راز نهفت

لذت سوز غمش، جز سینه بریان نیافت

گوهر راز دلم، جز دیده گریان نسفت

تا خم ابروی شوخ او، به پیشانی است، طاق

در سر زلفش، دل من، با پریشانی است جفت

دست هجرانت، مرا در سینه، خار غم نشاند

تا ازین خار غمم دیگر چه گل خواهد شکفت

زینهار از ناله شبهای من، بیدار باش

کین زمان شبهاست، تا از ناله من کس نخفت

در صفات عارضت، تا نقش می‌بندد خیال

کس سخن نازکتر و رنگین تر از سلمان نگفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۰۳دل، در برم گرفت و پی یار من برفت
  2. غزل شمارهٔ ۱۰۴بر سر کوی غمش، بی سروپا باید رفت
  3. غزل شمارهٔ ۱۰۵باز دل سودای آن زنجیر مو، از سر گرفت
  4. غزل شمارهٔ ۱۰۶سلطان عشق، ملک دل و دین، فرو گرفت
  5. غزل شمارهٔ ۱۰۷سر، در رهش، نهادم و کاری به سر، نرفت
  6. غزل شمارهٔ ۱۰۸آمد به برج عاشقان، ماه مبارک منزلت
  7. غزل شمارهٔ ۱۰۹هر آن حدیث که از عشق می‌کنند، روایت
  8. غزل شمارهٔ ۱۱۰ای جهان را چو مه عید، مبارک رویت
همه‌ی غزلیات ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.