پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

دفتر دوم

بخش ۲۹ - تمهید ثانی‌

چونکه‌ انسان را خداوند مجید

بیگمان بر صورت‌ خویش‌ آفرید

لاجرم یکجا ز مرآت‌ بشر

شد صفات‌ و ذات‌ مطلق‌ جلوه گر

یعنی‌ آدم مظهر یکتا بود

شاهد این‌ عَلَّم‌ الْاَسماء بود

آدمی‌ پس‌ بشنو این‌ شرح عجیب‌

دارد از هر یک‌ صفات‌ حق‌ نصیب‌

چون یکی‌ ز اوصاف‌ حق‌ّ است‌ اختیار

پس‌ در انسان هست‌ هم‌ این‌ اعتبار

این‌ امانت‌ را که‌ حق‌ فرموده عرض

بر هر آنچه‌ خاصه‌ بر افلاک و ارض

ناله‌ اشفاق کردند از جگر

وا زدند از حمل‌ او یکباره سر

آن امانت‌ را نیاید کس‌ حمول

غیر انسان ظلوم و هم‌ جهول

نیست‌ این‌ جز اختیار موعده

که‌ بود انسان به‌ حملش‌ مولعه‌

شاهد این‌ نکته‌ قول مولوی است‌

که‌ دلیل‌ ما به‌ هر جا زو قوی است‌

تا چه‌ فرمایی‌ تو ای فرخنده خو

در بیان اختیار اینجا بگو

من‌ چگویم‌ چرخ با این کار و بار

زین‌ کمین‌ فریاد کرد از اختیار

چون ودیعه‌ اختیار از محرمی‌

گشت‌ ثابت‌ در وجود آدمی‌

پس‌ به‌ آدم لِّم‌ این‌ تکلیف‌ خاص

اینکه‌ بر وی یافت‌ تکلیف‌ اختصاص

گشت‌ ثابت‌ پس‌ مگو تکلیف‌ چیست‌

معنی‌ تکلیف‌ جز تفویض‌ چیست‌؟

چونکه‌ ظاهر گشت‌ سرّ اختیار

مذهب‌ جبر از میان شد برکنار

گرچه‌ بی‌ این‌ گفتگو جبری نبود

زآنکه‌ جبر از عجز آید در وجود

باز بگشا گوش هوش و دار صبر

تا نمایم‌ بر تو ظاهر سرّ جبر

چونکه‌ انسان بود دیوانه‌ جهول

کرد حمل‌ آن امانت‌ را قبول

چیست‌ بالاتر از این جهل‌ ای پسر

کآدمی‌ با این‌ همه‌ عجز بشر

ضعف‌ خود را بیند و با این‌ توان

شانه‌ بدهد زیر این‌ بار گران

پس‌ یقین‌ محتاج عون حق‌ بود

زآن عنایت‌ کار او آسان شود

گشت‌ خوش معلوم از این‌ معنی‌ مرا

لمّ‌— اطلاق عبادت‌ بر دعا

نصرت‌ از حق‌ هست‌ بی‌شک‌ این‌ بدان

مذهب‌ تفویض‌ پس‌ رفت‌ از میان

زآنکه‌ تفویضی‌ نداند ای خلیل‌

نصرت‌ حق‌ را به‌ فعل‌ خود دخیل‌

فعل‌ خود دید از عنایت‌ غافل‌ است‌

لاجرم آیین‌ و فعلش‌ باطل‌ است‌

از پس‌ ایاک نعبد،ربّ دین‌

کرد زآن تلقین‌ِ عابد، نستعین‌

یعنی‌ اندر ره چو بنهادی تو پا

استعانت‌ بایدت‌ جُست‌ از خدا

سالکی‌ بی‌عون حق‌ یا قابلی‌

می‌ رسد هرگز کجا بر منزلی‌

مولوی فرمود زآن بی‌عون حق‌

گر ملک‌ باشد سیاه استش‌ ورق

هم‌ عیان گردید اسرار دعا

کامر حق‌ شد بر دعا ما را چرا

که‌ مرا می‌خوان و کن‌ بر من‌ ایاب‌

تا دعایت‌ را نمایم‌ مستجاب‌

وآنکه‌ استدعای عون از حق‌ نکرد

جان خود را با دعا ملحق‌ نکرد

هست‌ مشرک زآنکه‌ اندر کار و بار

دید خود را مستقل‌ در اختیار

پس‌ نه‌ جبر است‌ و نه‌ تفویض‌ ای عمو

باش حاضر تا بیابی‌ مو به‌ مو

ادامه‌ی دفتر دوم

  1. بخش ۳۱ - در بیان آنکه‌ خط‌ مستقیم‌ در میان خطوط که‌ مابین‌ دو نقطه‌ فوقانی‌ و تحتانی‌ واقع‌ است‌ آن است‌ که‌ اقصر و اقرب‌ باشد لهذا صراط المستقیم‌ خط‌ اقصر استسرّ دیگر دارم و جوش دگر
  2. بخش ۳۲ - در بیان آنکه‌ رهنما را ظاهریست‌ و باطنی‌،باطنش‌ متصف‌ به‌ وحدت‌ است‌ و ظاهرش متصف‌ کثرت‌، در ظاهر عبد است‌ و در باطن‌ حق‌، معنی‌ العبودیه‌ جوهره کنهها الربوبیه‌ را اینجا دریابوصف‌ ره را چون شنیدی ای پسر
  3. بخش ۳۳ - در تحقیق‌ صراط الذین‌ انعمت‌ علیهم‌ ای طالب‌ راه گوش معنی‌ بگشا انعمت‌ علیهم‌ را دریاب‌ و بدانکه‌ چون اهدنا الصراط المستقیم‌ گویی‌ راه کجاست‌ و از حق‌ طلب‌ کدام راه می‌ نمایی‌، این‌ معنی‌ بر تو مجهول نباشد حق‌ جل‌ و علا راه را واضح‌ نموده و انعمتهرچه‌ خواهم‌ زین‌ بیان گردم خموش
  4. بخش ۳۴ - درسرّ طلب‌ یاری نمودن امام برحق‌ و ناصر مطلق‌ اباعبدﷲ الحسین‌ علیه‌ السلاملاجرم در کربلا عشاق چند
  5. بخش ۳۵ - در مکالمه‌آن حضرت‌ با سید سجاد صلوات‌ ﷲ علیهماکرد او را بانگ‌ شه‌، کای شیر حق‌
  6. بخش ۳۶ - در بیان حاضر شدن حقیقت‌ اشیاء در عرصه‌ کربلا به‌ یاری آن موجد ماسویٰچون علی‌ فرمود در میدان نظر
  7. بخش ۳۷ - در مناجات‌ و خطاب‌ به‌ حضرت‌ قاضی‌ الحاجات‌یا حسین‌(ع) ای سامع‌ الدعوات‌ ما
  8. بخش ۳۸ - عرض حال نمودن انبیاء با حضرت‌ سید الشهدا(ع)انبیاء کردند اول عرض حال
همه‌ی دفتر دوم ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.