پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

بحرالحقایق

بخش ۴۷۱ - ارشاد

بس این نفس را شأنی عظیم است

تو نشناسی که نفست بس سقیم است

خود او را با چنان لطف و شرأفت

عجین داری باقسام کثافت

اگر پاکش ز قاذورات سازی

باو بینی که می‌شاید بنازی

در آر از منجلاب این در صافی

بظلمی کش نمودی کن تلافی

مهل معشوق خود را نزد اوباش

مده کالای خود بر دزد و قلاش

بکام اژدها بینی دل آرام

عجب از غیرتت گرمانی آرام

اعلنت از خدا و اولیا جوی

که آری بر نجات نفس خودروی

بتأیید حق است این گرچه موقوف

ولی اوقات باید داشت مصروف

بکوشش آب خود را کن تو صافی

که نبود موهبت راهم منافی

رسد گر موهبت نعم المراد است

وگرنه بر عمل هم اعتماد است

بود در کار امیدت فزونتر

بسا نادر که ماند کشت بی‌بر

صفی نبود امید و اعتمادش

بجز برلطف حق در هر مرادش

تو دانی حال محتاجان مسکین

اغثنی یا غیاب‌المستغیثین

ادامه‌ی بحرالحقایق

  1. بخش ۴۷۳ - النکاح الساری فی جمیع الذراریشنو باز ازنکاخی کوست ساری
  2. بخش ۴۷۴ - نهایه‌الاسفاردگر گویم تو را ز اسفار اربع
  3. بخش ۴۷۵ - نهایه‌السفرالاولبود اول سفر را خود نهایت
  4. بخش ۴۷۶ - نهایه‌السفر الثانیبود ثانی سفر را این نهایت
  5. بخش ۴۷۷ - نهایه السفر الثالثنهایت را چه در سیم سفر بد
  6. بخش ۴۷۸ - نهایه السفر الرابعتو را رابع سفر چبود نهایت
  7. بخش ۴۷۹ - النوالنوال آن خاص اهل قرب و حال است
  8. بخش ۴۸۰ - النوربود نور اسمی از اسماء یزدان
همه‌ی بحرالحقایق ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.