پرش به محتوای اصلی
صفایی جندقی صفایی جندقی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۴

به میدانت از کشتگان نیست جانی

که بتوان به دلخواه زد دست و پایی

مرا بر مگردان ز دنبال محمل

اگر باید این کاروان را درایی

پس از قتلم انداختی بر سر ره

ندانستمت اینقر بی وفایی

به کین سازی و مهر سوزی بنازم

عجب سخت رویی عجب سست رایی

دل افتادگان را به جای تفقد

در اندیشه ی جور و فکر جفایی

به دستی زدی زخم و افکندی از پا

که نبود مرا مهلت مرحبایی

بپرداز از تیر دیگر رفویی

بفرمای از درد دیگر دوایی

جدایی فتاد از غمت جسم و جان را

چو از دل شکیب از برم تا جدایی

مریضت به رقص آید از بعد مردن

به رسم عیادت به بالینش آیی

پی صید یک دل مرا زان دو گیسو

بهر سوی گسترد دام بلایی

مگر بر سر رحمش آری ز افغان

صفایی چنین سر به زانو چرایی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۶ز فرق تا قدم از عضو عضو او به ادایی
  2. شمارهٔ ۳۹۷فغان کآغاز عشق و آشنایی
  3. شمارهٔ ۳۹۸اگر باری به باغ از در درآیی
  4. شمارهٔ ۳۹۹بدین اخلاق و اوصاف خدایی
  5. شمارهٔ ۴۰۰بدین اخلاص و صدق و بی ریایی
  6. شمارهٔ ۴۰۱ترا آخر چه شدکز بی وفایی
  7. شمارهٔ ۴۰۲نماند از تاب هجرانت مرا دیگر شکیبایی
  8. شمارهٔ ۴۰۳عجب دارم تو با این خوب رویی
همه‌ی غزلیات ←

صفایی جندقی درباره‌ی صفایی جندقی

یرزا احمد جندقى متخلص به «صفایی» دومین فرزند یغماى جندقى است که در سال ۱۲۳۶ ه.ق درخور، مرکز منطقهٔ جندق و بیابانک به دنیا آمد. مادر او هما سلطان از اهالى کاشان و از بستگان حاج ملا احمد نراقى (مجتهد مشهور شیعى) دومین همسر یغماى جندقى است. پدرش یغما، وی را به نام و تخلص ملا احمد نراقی که تخلص «صفایی» داشت «احمد» و «صفایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.