پرش به محتوای اصلی
صفایی جندقی صفایی جندقی

غزلیات

شمارهٔ ۳۵۰

گر دل هوای عشق تو بر سر نداشتی

ما را چون خویش واله و مضطر نداشتی

در قتل من بس آن هم ابروی و قد راست

حاشا نکن که نیزه و خنجر نداشتی

حال درون چه گویمت ازعشق و کی ترا

باشد خبر که دست در آذر نداشتی

دل ها به زلف بستی و یک مو در این عمل

خوف از صراط و شورش محشر نداشتی

نازم غرور حسن که خون های بی گناه

با خاک راه خویش برابر داشتی

بنگر به تاب زلف پریشان بی قرار

احوال دل که گفتم و باور نداشتی

ای سیل اشک رو به من آورده ای چرا

ویران تری ز من مگر آخر نداشتی

عمری است کم ز لعل لب آورده ای خراب

با آنکه هیچ باده به ساغر نداشتی

گر دل به پا فتاد صفایی ز دست دوست

دلخور مباش چاره ی دیگر نداشتی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۵۲گفتم بگویمت که صنوبر به قامتی
  2. شمارهٔ ۳۵۳مگو از بندت ای صیاد خرسندم به آزادی
  3. شمارهٔ ۳۵۴میثاق دوش را ز اول وفا نکردی
  4. شمارهٔ ۳۵۵تاهمچو من از عشق گرفتار نگردی
  5. شمارهٔ ۳۵۶چشم یوسف گر به خواب آن چهر عالمتاب دیدی
  6. شمارهٔ ۳۵۷ماه کنعانی اگر در مصر معنی روت دیدی
  7. شمارهٔ ۳۵۸رسید جان به لبم ز انتظار و تیغ کشیدی
  8. شمارهٔ ۳۵۹به هجرانت مرا با جان خود جنگ است پنداری
همه‌ی غزلیات ←

صفایی جندقی درباره‌ی صفایی جندقی

یرزا احمد جندقى متخلص به «صفایی» دومین فرزند یغماى جندقى است که در سال ۱۲۳۶ ه.ق درخور، مرکز منطقهٔ جندق و بیابانک به دنیا آمد. مادر او هما سلطان از اهالى کاشان و از بستگان حاج ملا احمد نراقى (مجتهد مشهور شیعى) دومین همسر یغماى جندقى است. پدرش یغما، وی را به نام و تخلص ملا احمد نراقی که تخلص «صفایی» داشت «احمد» و «صفایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.