پرش به محتوای اصلی
صفایی جندقی صفایی جندقی

غزلیات

شمارهٔ ۲۱

بس که دشنام دهی چون شنوی نام مرا

یک نفر نیست که آرد به تو پیغام مرا

این تویی بر سر من سایه ز مهر افکندی

یا همایی به غلط ساخته وطن بام مرا

از در رحمت اگر پرده ز رخ برفکنی

صبح بی منت خورشید دمد شام مرا

کیش زردشت به روی تو گرفتم تا بست

کفر زلف سیهت بازوی اسلام مرا

آشیان رفت درآن حلقه ی زلف از یادم

تا به گلزار رخ آویخته ای دام مرا

پیش بردم به صبوری همه جا وآخر عمر

بردی از نیم نظر حاصل ایام مرا

جان به لب آمد و یک دم به دهانت نرسید

حسرتی ماند دمادم لب ناکام مرا

ما درین بادیه مردیم خوشا زنده دلی

که از این وقعه بر او مژده دلارام مرا

شد یقینم به شهادت که صفایی ز نخست

بر سعادت شده تقدیر سرانجام مرا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳گر به سودای محبت رفت در پا جان مرا
  2. شمارهٔ ۲۴به چنگ اگر کنم آن گیسوان پر خم را
  3. شمارهٔ ۲۵اگر بهم زنم از گریه چشم پر نم را
  4. شمارهٔ ۲۶الهی مهربان کن دلبر نامهربانم را
  5. شمارهٔ ۲۷عشق توگرفت جای جان را
  6. شمارهٔ ۲۸بیا به چشم تماشا کن اشکباران را
  7. شمارهٔ ۲۹بر آن سرم که نهم سر به پای جانان را
  8. شمارهٔ ۳۰دهد هرچشمی به وجهی طلعت جانانه را
همه‌ی غزلیات ←

صفایی جندقی درباره‌ی صفایی جندقی

یرزا احمد جندقى متخلص به «صفایی» دومین فرزند یغماى جندقى است که در سال ۱۲۳۶ ه.ق درخور، مرکز منطقهٔ جندق و بیابانک به دنیا آمد. مادر او هما سلطان از اهالى کاشان و از بستگان حاج ملا احمد نراقى (مجتهد مشهور شیعى) دومین همسر یغماى جندقى است. پدرش یغما، وی را به نام و تخلص ملا احمد نراقی که تخلص «صفایی» داشت «احمد» و «صفایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.