پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۲۱

سروْ ایستاده بِهْ، چو تو رفتار می‌کنی

طوطی خموش به، چو تو گفتار می‌کنی

کس دل به اختیار به مهرت نمی‌دهد

دامی نهاده‌ای که گرفتار می‌کنی

تو خود چه فتنه‌ای؟ که به چشمان ترک مست

تاراج عقل مردم هشیار می‌کنی

از دوستی که دارم و غیرت که می‌برم

خشم آیدم که چشم به اغیار می‌کنی

گفتی نظر خطاست، تو دل می‌بری رواست؟

خود کرده جرم و خلق گنهکار می‌کنی

هرگز فرامشت نشود دفتر خلاف

با دوستان چنین که تو تکرار می‌کنی

دستانْ به خونِ تازهٔ بیچارگانْ خضاب

هرگز کس این کند که تو عیار می‌کنی؟

با دشمنان موافق و با دوستان به خشم

یاری نباشد این که تو با یار می‌کنی

تا من سماع می‌شنوم پند نشنوم

ای مدعی نصیحت بی‌کار می‌کنی

گر تیغ می‌زنی سپر اینک وجود من

صلح است از این طرف که تو پیکار می‌کنی

از روی دوست تا نکنی رو به آفتاب

کز آفتاب روی به دیوار می‌کنی

زنهار سعدی از دل سنگین کافرش

کافر چه غم خورد؟ چو تو زنهار می‌کنی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۲۳دیدار می‌نمایی و پرهیز می‌کنی
  2. غزل شمارهٔ ۶۲۴روزی به زنخدانت گفتم به سیمینی
  3. غزل شمارهٔ ۶۲۵شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
  4. غزل شمارهٔ ۶۲۶امروز چنانی ای پری‌روی
  5. غزل شمارهٔ ۶۲۷خواهم اندر پایش افتادن چو گوی
  6. غزل شمارهٔ ۶۲۸تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی؟
  7. غزل شمارهٔ ۶۲۹گل است آن یا سمن یا ماه یا روی
  8. غزل شمارهٔ ۶۳۰مرحبا ای نسیم عنبربوی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.