پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۱۸

همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی

وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی

نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند

همه اسم‌اند و تو جسمی همه جسم‌اند و تو جانی

تو مگر پرده بپوشی و کست روی نبیند

ور همین پرده زنی پرده خلقی بدرانی

تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند

تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی

نوک تیر مژه از جوشن جان می‌گذرانی

من تنک پوست نگفتم تو چنین سخت کمانی

هر چه در حسن تو گویند چنانی به حقیقت

عیبت آن است که با ما به ارادت نه چنانی

رمقی بیش نمانده‌ست گرفتار غمت را

چند مجروح توان داشت بکش تا برهانی

بیش از این صبر ندارم که تو هر دم برِ قومی

بنشینی و مرا بر سر آتش بنشانی

گر بمیرد عجب ار شخص و دگر زنده نباشد

که برانی ز در خویش و دگربار بخوانی

سعدیا گر قدمت راه به پایان نرساند

باری اندر طلبش عمر به پایان برسانی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۲۰فرخ، صباحِ آن که تو بر وی نظر کنی
  2. غزل شمارهٔ ۶۲۱سروْ ایستاده بِهْ، چو تو رفتار می‌کنی
  3. غزل شمارهٔ ۶۲۲چشم رضا و مرحمت بر همه باز می‌کنی
  4. غزل شمارهٔ ۶۲۳دیدار می‌نمایی و پرهیز می‌کنی
  5. غزل شمارهٔ ۶۲۴روزی به زنخدانت گفتم به سیمینی
  6. غزل شمارهٔ ۶۲۵شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
  7. غزل شمارهٔ ۶۲۶امروز چنانی ای پری‌روی
  8. غزل شمارهٔ ۶۲۷خواهم اندر پایش افتادن چو گوی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.