پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۳۲

چون خراباتی نباشد زاهدی‌؟

که‌ش به شب از در درآید شاهدی

محتسب گو تا ببیند روی دوست

همچو محرابی و من چون عابدی

چون من آب زندگانی یافتم

غم نباشد گر بمیرد حاسدی

آنچه ما را در دل است از سوز عشق

می‌نشاید گفت با هر باردی

دوستان گیرند و دلداران ولیک

مهربان نشناسد الا واحدی

از تو روحانی‌ترم در پیش دل

نگذرد شب‌های خلوت واردی

خانه‌ای در کوی درویشان بگیر

تا نماند در محلت زاهدی

گر دلی داری و دلبندیت نیست

پس چه فرق از ناطقی تا جامدی‌؟

گر به خدمت قائمی خواهی‌، منم

ور نمی‌خواهی‌، به حسرت قاعدی

سعدیا گر روزگارت می‌کُشد

گو بکُش بر دست سیمین‌ساعدی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۳۴دیدی که وفا به جا نیاوردی
  2. غزل شمارهٔ ۵۳۵مپرس از من که هیچم یاد کردی
  3. غزل شمارهٔ ۵۳۶مکن سرگشته آن دل را که دست‌آموز غم کردی
  4. غزل شمارهٔ ۵۳۷چه باز در دلت آمد که مهر برکندی
  5. غزل شمارهٔ ۵۳۸گفتم آهن‌دلی کنم چندی
  6. غزل شمارهٔ ۵۳۹نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی
  7. غزل شمارهٔ ۵۴۰خلاف شرط محبت، چه مصلحت دیدی؟
  8. غزل شمارهٔ ۵۴۱مگر دگر سخن دشمنان نیوشیدی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.