پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۳۵

مپرس از من که هیچم یاد کردی

که خود هیچم فرامش می‌نگردی

چه نیکو‌روی و بدعهدی که شهری

غمت خوردند و کس را غم نخوردی

چرا ما با تو ای معشوق طناز

به صلحیم و تو با ما در نبردی

نصیحت می‌کنندم سردگویان

که برگرد از غمش بی‌روی زردی

نمی‌دانند کز بیمار عشقت

حرارت باز ننشیند به سردی

ولیکن با رقیبان چاره‌ای نیست

که ایشان مثل خارند و تو وردی

اگر با خوبرویان می‌نشینی

بساط نیک‌نامی درنوردی

دگر با من مگوی ای باد گلبوی

که همچون بلبلم دیوانه کردی

چرا دردت نچیند جان سعدی

که هم دردی و هم درمان دردی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۳۷چه باز در دلت آمد که مهر برکندی
  2. غزل شمارهٔ ۵۳۸گفتم آهن‌دلی کنم چندی
  3. غزل شمارهٔ ۵۳۹نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی
  4. غزل شمارهٔ ۵۴۰خلاف شرط محبت، چه مصلحت دیدی؟
  5. غزل شمارهٔ ۵۴۱مگر دگر سخن دشمنان نیوشیدی
  6. غزل شمارهٔ ۵۴۲آخر نگاهی باز کن وقتی که بر ما بگذری
  7. غزل شمارهٔ ۵۴۳ای برق اگر به گوشه آن بام بگذری
  8. غزل شمارهٔ ۵۴۴ای که بر دوستان همی‌گذری
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.