پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۳۸

گفتم آهن‌دلی کنم چندی

ندهم دل به هیچ دل‌بندی

وآن که را دیده در دهان تو رفت

هرگزش گوش نشنود پندی

خاصه ما را که در ازل بوده است

با تو آمیزشی و پیوندی

به دلت، کز دلت به در نکنم

سخت‌تر زین مخواه سوگندی

یک دم آخر حجاب یک سو نه

تا برآساید آرزومندی

همچنان پیر نیست مادر دهر

که بیاورد چون تو فرزندی

ریش فرهاد بهترک می‌بود

گر نه شیرین نمک پراکندی

کاشکی خاک بودمی در راه

تا مگر سایه بر من افکندی

چه کند بنده‌ای که از دل و جان

نکند خدمت خداوندی

سعدیا دور نیک‌نامی رفت

نوبت عاشقی است یک چندی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۴۰خلاف شرط محبت، چه مصلحت دیدی؟
  2. غزل شمارهٔ ۵۴۱مگر دگر سخن دشمنان نیوشیدی
  3. غزل شمارهٔ ۵۴۲آخر نگاهی باز کن وقتی که بر ما بگذری
  4. غزل شمارهٔ ۵۴۳ای برق اگر به گوشه آن بام بگذری
  5. غزل شمارهٔ ۵۴۴ای که بر دوستان همی‌گذری
  6. غزل شمارهٔ ۵۴۵بخت آیینه ندارم که در او می‌نگری
  7. غزل شمارهٔ ۵۴۶جور بر من می‌پسندد دلبری
  8. غزل شمارهٔ ۵۴۷خانه صاحب‌نظران می‌بری
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.