پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۳۹

نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی

که ما را بیش از این طاقت نمانده‌ست آرزومندی

غریب از خوی مطبوعت که روی از بندگان پوشی

بدیع از طبع موزونت که در بر دوستان بندی

تو خرسند و شکیبایی چنینت در خیال آید

که ما را همچنین باشد شکیبایی و خرسندی

نگفتی بی‌وفا یارا که از ما نگسلی هرگز؟

مگر در دل چنین بودت که خود با ما نپیوندی

زهی آسایش و رحمت نظر را کِش تو منظوری

زهی بخشایش و دولت، پدر را کِش تو فرزندی

شکار آن گه توان کشتن که محکم در کمند آید

چو بیخ مهر بنشاندم درخت وصل برکندی

نمودی چند بار از خود که حافظ عهد و پیمانم

کنونت باز دانستم که ناقض عهد و سوگندی

مرا زین پیش در خلوت فراغت بود و جمعیت

تو در جمع آمدی ناگاه و مجموعان پراکندی

گرت جان در قدم ریزم هنوزت عذر می‌خواهم

که از من خدمتی ناید چنان لایق که بپسندی

ترش بنشین و تیزی کن که ما را تلخ ننماید

چه می‌گویی چنین شیرین که شوری در من افکندی

شکایت گفتن سعدی مگر باد است نزدیکت؟

که او چون رعد می‌نالد تو همچون برق می‌خندی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۴۱مگر دگر سخن دشمنان نیوشیدی
  2. غزل شمارهٔ ۵۴۲آخر نگاهی باز کن وقتی که بر ما بگذری
  3. غزل شمارهٔ ۵۴۳ای برق اگر به گوشه آن بام بگذری
  4. غزل شمارهٔ ۵۴۴ای که بر دوستان همی‌گذری
  5. غزل شمارهٔ ۵۴۵بخت آیینه ندارم که در او می‌نگری
  6. غزل شمارهٔ ۵۴۶جور بر من می‌پسندد دلبری
  7. غزل شمارهٔ ۵۴۷خانه صاحب‌نظران می‌بری
  8. غزل شمارهٔ ۵۴۸دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.