پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۴۸

دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری

تو خود چه آدمیی کز عشق بی‌خبری

اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب

گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری

من هرگز از تو نظر با خویشتن نکنم

بیننده تن ندهد هرگز به بی بصری

از بس که در نظرم خوب آمدی صنما

هر جا که می‌نگرم گویی که در نظری

دیگر نگه نکنم بالای سرو چمن

دیگر صفت نکنم رفتار کبک دری

کبک این چنین نرود سرو این چنین نچمد

طاووس را نرسد پیش تو جلوه گری

هر گه که می‌گذری من در تو می‌نگرم

کز حسن قامت خود با کس نمی‌نگری

از بس که فتنه شوم بر رفتنت نه عجب

بر خویشتن تو ز ما صد بار فتنه‌تری

باری به حکم کرم بر حال ما بنگر

کافتد که بار دگر بر خاک ما گذری

سعدی به جور و جفا مهر از تو برنکند

من خاک پای توام ور خون من بخوری

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۵۰دیدم امروز بر زمین قمَری
  2. غزل شمارهٔ ۵۵۱رفتی و همچنان به خیال من اندری
  3. غزل شمارهٔ ۵۵۲روی گشاده ای صنم طاقت خلق می‌بری
  4. غزل شمارهٔ ۵۵۳سرو بستانی تو یا مه یا پری
  5. غزل شمارهٔ ۵۵۴کس درنیامده‌ست بدین خوبی از دری
  6. غزل شمارهٔ ۵۵۵گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری
  7. غزل شمارهٔ ۵۵۶گر کنم در سر وفات سری
  8. غزل شمارهٔ ۵۵۷هرگز این صورت کند صورتگری؟
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.