پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۵۱

رفتی و همچنان به خیال من اندری

گویی که در برابر چشمم مصوری

فکرم به منتهای جمالت نمی‌رسد

کز هر چه در خیال من آمد نکوتری

مه بر زمین نرفت و پری دیده برنداشت

تا ظن برم که روی تو ماه است یا پری

تو خود فرشته‌ای نه از این گل سرشته‌ای

گر خلق از آب و خاک تو از مشک و عنبری

ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست

کز تو به دیگران نتوان برد داوری

با دوست کنج فقر بهشت است و بوستان

بی دوست خاک بر سر جاه و توانگری

تا دوست در کنار نباشد به کام دل

از هیچ نعمتی نتوانی که برخوری

گر چشم در سرت کنم از گریه باک نیست

زیرا که تو عزیزتر از چشم در سری

چندان که جهد بود دویدیم در طلب

کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری

سعدی به وصل دوست چو دستت نمی‌رسد

باری به یاد دوست زمانی به سر بری

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۵۳سرو بستانی تو یا مه یا پری
  2. غزل شمارهٔ ۵۵۴کس درنیامده‌ست بدین خوبی از دری
  3. غزل شمارهٔ ۵۵۵گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری
  4. غزل شمارهٔ ۵۵۶گر کنم در سر وفات سری
  5. غزل شمارهٔ ۵۵۷هرگز این صورت کند صورتگری؟
  6. غزل شمارهٔ ۵۵۸هر نوبتم که در نظر ای ماه بگذری
  7. غزل شمارهٔ ۵۵۹چون است حال بستان، ای باد نوبهاری!
  8. غزل شمارهٔ ۵۶۰خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.