پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۴۵

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگری

خاک بازار نیرزم که بر او می‌گذری

من چنان عاشق رویت که ز خود بی‌خبرم

تو چنان فتنهٔ خویشی که ز ما بی‌خبری

به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را

کآنچه در وهم من آید تو از آن خوبتری

برقع از پیش چنین روی نشاید برداشت

که به هر گوشهٔ چشمی دل خلقی ببری

دیده‌ای را که به دیدار تو دل می‌نرود

هیچ علت نتوان گفت به جز بی‌بصری

گفتم از دست غمت سر به جهان در بنهم

نتوانم که به هر جا بروم در نظری

به فلک می‌رود آه سحر از سینهٔ ما

تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری

خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست

تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری

هر چه در وصف تو گویند به نیکویی هست

عیبت آن است که هر روز به طبعی دگری

گر تو از پرده برون آیی و رخ بنمایی

پرده بر کار همه پرده نشینان بدری

عذر سعدی ننهد هر که تو را نشناسد

حال دیوانه نداند که ندیده‌ست پری

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۴۷خانه صاحب‌نظران می‌بری
  2. غزل شمارهٔ ۵۴۸دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
  3. غزل شمارهٔ ۵۴۹دانمت آستین چرا پیش جمال می‌بری
  4. غزل شمارهٔ ۵۵۰دیدم امروز بر زمین قمَری
  5. غزل شمارهٔ ۵۵۱رفتی و همچنان به خیال من اندری
  6. غزل شمارهٔ ۵۵۲روی گشاده ای صنم طاقت خلق می‌بری
  7. غزل شمارهٔ ۵۵۳سرو بستانی تو یا مه یا پری
  8. غزل شمارهٔ ۵۵۴کس درنیامده‌ست بدین خوبی از دری
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.