پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۴۳

ای برق اگر به گوشه آن بام بگذری

آنجا که باد زهره ندارد خبر بری

ای مرغ اگر پری به سر کوی آن صنم

پیغام دوستان برسانی بدان پری

آن مشتری خصال گر از ما حکایتی

پرسد جواب ده که به جانند مشتری

گو تشنگان بادیه را جان به لب رسید

تو خفته در کجاوه به خواب خوش اندری

ای ماهروی حاضر غایب که پیش دل

یک روز نگذرد که تو صد بار نگذری

دانی چه می‌رود به سر ما ز دست تو

تا خود به پای خویش بیایی و بنگری

بازآی کز صبوری و دوری بسوختیم

ای غایب از نظر که به معنی برابری

یا دل به ما دهی چو دل ما به دست توست

یا مهر خویشتن ز دل ما به در بری

تا خود برون پرده حکایت کجا رسد

چون از درون پرده چنین پرده می‌دری

سعدی تو کیستی که دم دوستی زنی

دعوی بندگی کن و اقرار چاکری

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۴۵بخت آیینه ندارم که در او می‌نگری
  2. غزل شمارهٔ ۵۴۶جور بر من می‌پسندد دلبری
  3. غزل شمارهٔ ۵۴۷خانه صاحب‌نظران می‌بری
  4. غزل شمارهٔ ۵۴۸دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
  5. غزل شمارهٔ ۵۴۹دانمت آستین چرا پیش جمال می‌بری
  6. غزل شمارهٔ ۵۵۰دیدم امروز بر زمین قمَری
  7. غزل شمارهٔ ۵۵۱رفتی و همچنان به خیال من اندری
  8. غزل شمارهٔ ۵۵۲روی گشاده ای صنم طاقت خلق می‌بری
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.