پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۳۷

چه باز در دلت آمد که مهر برکندی

چه شد که یار قدیم از نظر بیفکندی

ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست

هنوز وقت نیامد که بازپیوندی

بود که پیش تو میرم اگر مجال بود

وگرنه بر سر کویت به آرزومندی

دری به روی من ای یار مهربان بگشای

که هیچ کس نگشاید اگر تو در بندی

مرا وگر همه آفاق خوبرویانند

به هیچ روی نمی‌باشد از تو خرسندی

هزار بار بگفتم که چشم نگشایم

به روی خوب ولیکن تو چشم می‌بندی

مگر در آینه بینی وگرنه در آفاق

به هیچ خلق نپندارمت که مانندی

حدیث سعدی اگر کائنات بپسندند

به هیچ کار نیاید گرش تو نپسندی

مرا چه بندگی از دست و پای برخیزد

مگر امید به بخشایش خداوندی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۳۹نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی
  2. غزل شمارهٔ ۵۴۰خلاف شرط محبت، چه مصلحت دیدی؟
  3. غزل شمارهٔ ۵۴۱مگر دگر سخن دشمنان نیوشیدی
  4. غزل شمارهٔ ۵۴۲آخر نگاهی باز کن وقتی که بر ما بگذری
  5. غزل شمارهٔ ۵۴۳ای برق اگر به گوشه آن بام بگذری
  6. غزل شمارهٔ ۵۴۴ای که بر دوستان همی‌گذری
  7. غزل شمارهٔ ۵۴۵بخت آیینه ندارم که در او می‌نگری
  8. غزل شمارهٔ ۵۴۶جور بر من می‌پسندد دلبری
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.