پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۳۰

ندیدمت که بکردی وفا بدان چه بگفتی

طریق وصل گشادی من آمدم تو برفتی

وفای عهد نمودی دل سلیم ربودی

چو خویشتن به تو دادم تو میل باز گرفتی

نه دست عهد گرفتی که پای وصل بدارم

به چشم خویش بدیدم خلاف هر چه بگفتی

هزار چاره بکردم که هم‌عنان تو گردم

تو پهلوان‌تر از آنی که در کمند من افتی

نه عدل بود نمودن خیال وصل و ربودن

چرا ز عاشق مسکین هم اولش ننهفتی

تو قدر صحبت یاران و دوستان نشناسی

مگر شبی که چو سعدی به داغ عشق بخفتی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۳۲چون خراباتی نباشد زاهدی‌؟
  2. غزل شمارهٔ ۵۳۳ای باد بامدادی خوش می‌روی به شادی
  3. غزل شمارهٔ ۵۳۴دیدی که وفا به جا نیاوردی
  4. غزل شمارهٔ ۵۳۵مپرس از من که هیچم یاد کردی
  5. غزل شمارهٔ ۵۳۶مکن سرگشته آن دل را که دست‌آموز غم کردی
  6. غزل شمارهٔ ۵۳۷چه باز در دلت آمد که مهر برکندی
  7. غزل شمارهٔ ۵۳۸گفتم آهن‌دلی کنم چندی
  8. غزل شمارهٔ ۵۳۹نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.