پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۸۸

ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای

دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای

من ز فکر تو به خود نیز نمی‌پردازم

نازنینا تو دل از من به که پرداخته‌ای

چند شب‌ها به غم روی تو روز آوردم

که تو یک روز نپرسیده و ننواخته‌ای

گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرم

باز دیدم که قوی پنجه درانداخته‌ای

تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهد

ز ابروان و مژه‌ها تیر و کمان ساخته‌ای

لاجرم صید دلی در همه شیراز نماند

که نه با تیر و کمان در پی او تاخته‌ای

ماه و خورشید و پری و آدمی اندر نظرت

همه هیچند که سر بر همه افراخته‌ای

با همه جلوهٔ طاووس و خرامیدن کبک

عیبت آن است که بی‌مهرتر از فاخته‌ای

هر که می‌بیندم از جور غمت می‌گوید

سعدیا بر تو چه رنج است که بگداخته‌ای

بیم مات است در این بازی بیهوده مرا

چه کنم دست تو بردی که دغل باخته‌ای

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۹۰ای که ز دیده غایبی در دل ما نشسته‌ای
  2. غزل شمارهٔ ۴۹۱حَنّاست آن که ناخن دلبند رُشته‌ای؟
  3. غزل شمارهٔ ۴۹۲ای باغ حسن چون تو نهالی نیافته
  4. غزل شمارهٔ ۴۹۳سرمست بتی، لطیف، ساده
  5. غزل شمارهٔ ۴۹۴ای یار جفا کردهٔ پیوند بریده
  6. غزل شمارهٔ ۴۹۵می‌برزند ز مشرق، شمع فلک زبانه
  7. غزل شمارهٔ ۴۹۶ای صورتت ز گوهر معنی خزینه‌ای
  8. غزل شمارهٔ ۴۹۷خلاف سرو را روزی خرامان سوی بستان آی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.