پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۸۳

راستی گویم به سروی ماند این بالای تو

در عبارت می‌نیاید چهره زیبای تو

چون تو حاضر می‌شوی من غایب از خود می‌شوم

بس که حیران می‌بماندم وهم در سیمای تو

کاشکی صد چشم از این بی خوابتر بودی مرا

تا نظر می‌کردمی در منظر زیبای تو

ای که در دل جای داری بر سر چشمم نشین

کاندر آن بیغوله ترسم تنگ باشد جای تو

گر ملامت می‌کنندم ور قیامت می‌شود

بنده سر خواهد نهاد آن گه ز سر سودای تو

در ازل رفته‌ست ما را با تو پیوندی که هست

افتقار ما نه امروز است و استغنای تو

گر بخوانی پادشاهی ور برانی بنده‌ایم

رای ما سودی ندارد تا نباشد رای تو

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را

نفس ما قربان توست و رخت ما یغمای تو

ما سراپای تو را ای سروتن چون جان خویش

دوست می‌داریم و گر سر می‌رود در پای تو

وین قبای صنعت سعدی که در وی حشو نیست

حد زیبایی ندارد خاصه بر بالای تو

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۸۵ای طراوت برده از فردوس اعلی روی تو
  2. غزل شمارهٔ ۴۸۶آن سرو ناز بین که چه خوش می‌رود به راه
  3. غزل شمارهٔ ۴۸۷پنجه با ساعد سیمین که نیندازی به
  4. غزل شمارهٔ ۴۸۸ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای
  5. غزل شمارهٔ ۴۸۹ای رخ چون آینه افروخته
  6. غزل شمارهٔ ۴۹۰ای که ز دیده غایبی در دل ما نشسته‌ای
  7. غزل شمارهٔ ۴۹۱حَنّاست آن که ناخن دلبند رُشته‌ای؟
  8. غزل شمارهٔ ۴۹۲ای باغ حسن چون تو نهالی نیافته
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.