پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۷۹

من از دست کمانداران ابرو

نمی‌یارم گذر کردن به هر سو

دو چشمم خیره ماند از روشنایی

ندانم قرص خورشید است یا رو

بهشت است این که من دیدم نه رخسار

کمند است آن که وی دارد نه گیسو

لبان لعل چون خون کبوتر

سواد زلف چون پر پرستو

نه آن سرپنجه دارد شوخ عیار

که با او بر توان آمد به بازو

همه جان خواهد از عشاق مشتاق

ندارد سنگ کوچک در ترازو

نفس را بوی خوش چندین نباشد

مگر در جیب دارد ناف آهو

لب خندان شیرین‌منطقش را

نشاید گفت جز ضحاک جادو

غریبی سخت محبوب اوفتاده‌ست

به ترکستان رویش خال هندو

عجب گر در چمن برپای خیزد

که پیشش سرو ننشیند به زانو

و گر بنشیند اندر محفل عام

دو صد فریاد برخیزد ز هر سو

به یاد روی گل‌بوی گل‌اندام

همه شب خار دارم زیر پهلو

تحمل کن جفای یار سعدی

که جور نیکوان ذنبیست معفو

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۸۱صید بیابان عشق چون بخورَد تیرِ او
  2. غزل شمارهٔ ۴۸۲هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی او
  3. غزل شمارهٔ ۴۸۳راستی گویم به سروی ماند این بالای تو
  4. غزل شمارهٔ ۴۸۴بیا که در غم عشقت مشوشم بی‌تو
  5. غزل شمارهٔ ۴۸۵ای طراوت برده از فردوس اعلی روی تو
  6. غزل شمارهٔ ۴۸۶آن سرو ناز بین که چه خوش می‌رود به راه
  7. غزل شمارهٔ ۴۸۷پنجه با ساعد سیمین که نیندازی به
  8. غزل شمارهٔ ۴۸۸ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.