پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۷۷

چه روی و موی و بناگوش و خط و خال است این

چه قد و قامت و رفتار و اعتدال است این

کسی که در همه عمر این صفت مطالعه کرد

به دیگری نگرد یا به خود محال است این

کمال حسن وجودت ز هر که پرسیدم

جواب داد که در غایت کمال است این

نماز شام به بام ار کسی نگاه کند

دو ابروان تو گوید مگر هلالست این

لبت به خون عزیزان که می‌خوری لعل است

تو خود بگوی که خون می‌خوری، حلال است این؟!

چنان به یاد تو شادم که فرق می‌نکنم

ز دوستی که فراق است یا وصال است این

شبی خیال تو گفتم ببینم اندر خواب

ولی ز فکر تو خواب آیدم؟! خیال است این

درازنای شب از چشم دردمندان پرس

عزیز من که شبی یا هزار سال است این

قلم به یاد تو دُر می‌چکاند از دستم

مداد نیست کز او می‌رود زلال است این

کسان به حال پریشان سعدی از غم عشق

زنخ زنند و ندانند تا چه حال است این

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۷۹من از دست کمانداران ابرو
  2. غزل شمارهٔ ۴۸۰گفتم به عقل پای برآرم ز بند او
  3. غزل شمارهٔ ۴۸۱صید بیابان عشق چون بخورَد تیرِ او
  4. غزل شمارهٔ ۴۸۲هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی او
  5. غزل شمارهٔ ۴۸۳راستی گویم به سروی ماند این بالای تو
  6. غزل شمارهٔ ۴۸۴بیا که در غم عشقت مشوشم بی‌تو
  7. غزل شمارهٔ ۴۸۵ای طراوت برده از فردوس اعلی روی تو
  8. غزل شمارهٔ ۴۸۶آن سرو ناز بین که چه خوش می‌رود به راه
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.