پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۷۳

هزار عهد بکردم که گِرد عشق نگردم

همی برابرم آید خیال روی تو هر دم

نخواستم که بگویم حدیث عشق و چه حاجت

که آب دیدهٔ سرخم بگفت و چهرهٔ زردم

به گلبنی برسیدم، مجال صبر ندیدم

گلی تمام نچیدم، هزار خار بخوردم

بساط عمر مرا گو فرونورد زمانه

که من حکایت دیدار دوست درننوردم

هر آن کسم که نصیحت همی کند به صبوری

به هرزه باد هوا می‌دمد بر آهن سردم

به چشم‌های تو دانم که تا ز چشم برفتی

به چشم عشق و ارادت، نظر به هیچ نکردم

نه روز می‌بشمردم در انتظار جمالت

که روز هجر تو را خود، ز عمر می‌نشمردم

چه دشمنی که نکردی چنان که خوی تو باشد

به دوستی که شکایت، به هیچ دوست نبردم

من از کمند تو اول، چو وحش می‌برمیدم

کنون که انس گرفتم به تیغ بازنگردم

تو را که گفت که «سعدی، نه مردِ عشقِ تو باشد»؟

گر از وفات بگردم، درست شد که نه مَردم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۷۵چنان در قید مهرت پای‌بندم
  2. غزل شمارهٔ ۳۷۶خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندم
  3. غزل شمارهٔ ۳۷۷شکست عهد مودّت نگار دلبندم
  4. غزل شمارهٔ ۳۷۸من با تو نه مرد پنجه بودم
  5. غزل شمارهٔ ۳۷۹آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
  6. غزل شمارهٔ ۳۸۰عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
  7. غزل شمارهٔ ۳۸۱دو هفته می‌گذرد کآن مه دوهفته ندیدم
  8. غزل شمارهٔ ۳۸۲من چون تو به دلبری ندیدم
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.