پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۷۲

عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم

یا گناهیست که اول من مسکین کردم

تو که از صورت حال دل ما بی‌خبری

غم دل با تو نگویم که ندانی دردم

ای که پندم دهی از عشق و ملامت گویی

تو نبودی که من این جام محبت خوردم

تو برو مصلحت خویشتن اندیش که من

ترک جان دادم از این پیش که دل بسپردم

عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم

و گر این عهد به پایان نبرم نامردم

من که روی از همه عالم به وصالت کردم

شرط انصاف نباشد که بمانی فردم

راست خواهی تو مرا شیفته می‌گردانی

گرد عالم به چنین روز نه من می‌گردم

خاک نعلین تو ای دوست نمی‌یارم شد

تا بر آن دامن عصمت ننشیند گردم

روز دیوان جزا دست من و دامن تو

تا بگویی دل سعدی به چه جرم آزردم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۷۴از در درآمدی و من از خود به در شدم
  2. غزل شمارهٔ ۳۷۵چنان در قید مهرت پای‌بندم
  3. غزل شمارهٔ ۳۷۶خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندم
  4. غزل شمارهٔ ۳۷۷شکست عهد مودّت نگار دلبندم
  5. غزل شمارهٔ ۳۷۸من با تو نه مرد پنجه بودم
  6. غزل شمارهٔ ۳۷۹آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
  7. غزل شمارهٔ ۳۸۰عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
  8. غزل شمارهٔ ۳۸۱دو هفته می‌گذرد کآن مه دوهفته ندیدم
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.