پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۷

مپندار از لب شیرین عبارت

که کامی حاصل آید بی‌مرارت

فراق افتد میان دوستداران

زیان و سود باشد در تجارت

یکی را چون ببینی کشتهٔ دوست

به دیگر دوستانش ده بشارت

ندانم هیچکس در عهد حسنت

که بادل باشد الا بی‌بصارت

مرا آن گوشهٔ چشم دلاویز

به کشتن می‌کند گویی اشارت

گر آن حلوا به دست صوفی افتد

خداترسی نباشد روز غارت

عجب دارم درون عاشقان را

که پیراهن نمی‌سوزد حرارت

جمال دوست چندان سایه انداخت

که سعدی ناپدید ست از حقارت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۹بی‌تو حرام است به خلوت نشست
  2. غزل شمارهٔ ۴۰چنان به موی تو آشفته‌ام، به بوی تو مست
  3. غزل شمارهٔ ۴۱دیر آمدی ای نگار سرمست
  4. غزل شمارهٔ ۴۲نشاید گفتن آن‌کس را دلی هست
  5. غزل شمارهٔ ۴۳اگر مراد تو ای دوست بی‌مرادی ماست
  6. غزل شمارهٔ ۴۴بوی گل و بانگ مرغ برخاست
  7. غزل شمارهٔ ۴۵خوش می‌رود این پسر که برخاست
  8. غزل شمارهٔ ۴۶دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.