پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۶

دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست

از خانه برون آمد و بازار بیاراست

در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیرین

در وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست

صبر و دل و دین می‌رود و طاقت و آرام

از زخم پدید است که بازوش تواناست

از بهر خدا روی مپوش از زن و از مرد

تا صنع خدا می‌نگرند از چپ و از راست

چشمی که تو را بیند و در قدرت بی چون

مدهوش نماند نتوان گفت که بیناست

دنیا به چه کار آید و فردوس چه باشد

از بارخدا به ز تو حاجت نتوان خواست

فریاد من از دست غمت عیب نباشد

کاین درد نپندارم از آن من تنهاست

با جور و جفای تو نسازیم چه سازیم

چون زَهره و یارا نبود چاره مداراست

از روی شما صبر نه صبر است که زهر است

وز دست شما زهر نه زهر است که حلواست

آن کام و دهان و لب و دندان که تو داری

عیش است ولی تا ز برای که مهیاست

گر خون من و جمله عالم تو بریزی

اقرار بیاریم که جرم از طرف ماست

تسلیم تو سعدی نتواند که نباشد

گر سر بنهد ور ننهد دست تو بالاست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۸صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست
  2. غزل شمارهٔ ۴۹خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
  3. غزل شمارهٔ ۵۰عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست
  4. غزل شمارهٔ ۵۱آن نه زلف است و بناگوش که روز‌است و شب‌است
  5. غزل شمارهٔ ۵۲آن ماه دو هفته در نقاب است؟
  6. غزل شمارهٔ ۵۳دیدارِ تو حلِّ مشکلات است
  7. غزل شمارهٔ ۵۴سرو چمن پیش اعتدال تو پست است
  8. غزل شمارهٔ ۵۵مجنون عشق را دگر امروز حالت است
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.