پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۵

خوش می‌رود این پسر که برخاست

سرویست چنین که می‌رود راست

ابروش کمان قتل عاشق

گیسوش کمند عقل داناست

بالای چنین اگر در اسلام

گویند که هست زیر و بالاست

ای آتش خرمن عزیزان

بنشین که هزار فتنه برخاست

بی جرم بکش که بنده مملوک

بی شرع ببر که خانه یغماست

دردت بکشم که درد داروست

خارت بخورم که خار خرماست

انگشت نمای خلق بودن

زشت است ولیک با تو زیباست

باید که سلامت تو باشد

سهل است ملامتی که بر ماست

جان در قدم تو ریخت سعدی

وین منزلت از خدای می‌خواست

خواهی که دگر حیات یابد

یک بار بگو که کشتهٔ ماست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۷سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
  2. غزل شمارهٔ ۴۸صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست
  3. غزل شمارهٔ ۴۹خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
  4. غزل شمارهٔ ۵۰عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست
  5. غزل شمارهٔ ۵۱آن نه زلف است و بناگوش که روز‌است و شب‌است
  6. غزل شمارهٔ ۵۲آن ماه دو هفته در نقاب است؟
  7. غزل شمارهٔ ۵۳دیدارِ تو حلِّ مشکلات است
  8. غزل شمارهٔ ۵۴سرو چمن پیش اعتدال تو پست است
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.