پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۴

بوی گل و بانگ مرغ برخاست

هنگام نشاط و روز صحرا‌ست

فراش خزان، ورق بیفشانْد

نقاش صبا، چمن بیاراست

ما را سر باغ و بوستان نیست

هر جا که تویی تفرج آنجا‌ست

گویند نظر به روی خوبان

نهی‌ست؛ نه این نظر که ما راست

در روی تو سِرِّ صُنعِ بی‌چون

چون آب در آبگینه پیدا‌ست

چشم چپ خویشتن برآرم

تا چشم نبیندت به جز راست

هر آدمیی که مُهر مِهرت

در وی نگرفت؛ سنگ خارا‌ست

روزی تر و خشک من بسوزد

آتش که به زیر دیگ سودا‌ست

نالیدن بی‌حساب سعدی

گویند خلاف رای دانا‌ست

از ورطهٔ ما خبر ندارد

آسوده که بر کنار دریا‌ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۶دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست
  2. غزل شمارهٔ ۴۷سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
  3. غزل شمارهٔ ۴۸صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست
  4. غزل شمارهٔ ۴۹خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
  5. غزل شمارهٔ ۵۰عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست
  6. غزل شمارهٔ ۵۱آن نه زلف است و بناگوش که روز‌است و شب‌است
  7. غزل شمارهٔ ۵۲آن ماه دو هفته در نقاب است؟
  8. غزل شمارهٔ ۵۳دیدارِ تو حلِّ مشکلات است
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.