پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۱

آن نه زلف است و بناگوش که روز‌است و شب‌است

وآن نه بالای صنوبر، که درخت رطب است

نه دهانی‌است که در وهمِ سخندان آید

مگر اندر سخن آیی و بداند که لب است!

آتشِ روی تو زین‌گونه که در خلق گرفت،

عجب از سوختگی نیست، که خامی عجب‌ است

آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار

هر گیاهی که به نوروز نجنبد، حَطَب‌ است

جنبش سرو تو پنداری که از باد صباست

نه، که از نالهٔ مرغان چمن در طرب است

هر کسی را به تو این میل نباشد که مرا

کآفتابی تو و کوتاه‌نظر، مرغ شب‌ است

خواهم اندر طلبت عمر به پایان آورد

گرچه راهم نه به اندازهٔ پای طلب است

هر قضایی سببی دارد و من در غم دوست،

اجلم می‌کشد و درد فراقش سبب‌ است

سخن خویش به بیگانه نمی‌یارم گفت

گله از دوست به دشمن نه طریق ادب است

لیکن این حال مُحال‌است که پنهان ماند

تو زره می‌دری و پردهٔ سعدی قَصَب‌ است

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۳دیدارِ تو حلِّ مشکلات است
  2. غزل شمارهٔ ۵۴سرو چمن پیش اعتدال تو پست است
  3. غزل شمارهٔ ۵۵مجنون عشق را دگر امروز حالت است
  4. غزل شمارهٔ ۵۶ای کآب زندگانی من در دهان توست
  5. غزل شمارهٔ ۵۷هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست
  6. غزل شمارهٔ ۵۸اتفاقم به سر کوی کسی افتاده‌ست
  7. غزل شمارهٔ ۵۹آن تویی یا سرو بستانی به رفتار آمده‌ست
  8. غزل شمارهٔ ۶۰شب فراق، که داند که تا سحر چندست؟
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.