پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۸

اتفاقم به سر کوی کسی افتاده‌ست

که در آن کوی، چو من کشته بسی افتاده‌ست

خبر ما برسانید به مرغان چمن

که هم‌آواز شما در قفسی افتاده‌ست

به دلارام بگو ای نفس باد سحر

کار ما همچو سحر با نفسی افتاده‌ست

بند بر پایْ تحمل چه کند گر نکند؟

انگبین است که در وی مگسی افتاده‌ست

هیچکس عیب هوس باختن ما نکند

مگر آن‌کس که به دام هوسی افتاده‌ست

سعدیا حال پراکندهٔ گوی آن داند

که همه عمر به چوگان کسی افتاده‌ست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۰شب فراق، که داند که تا سحر چندست؟
  2. غزل شمارهٔ ۶۱افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده‌ست
  3. غزل شمارهٔ ۶۲اِی لُعبتِ خندان لبِ لَعلَت که مَزیده‌ست؟
  4. غزل شمارهٔ ۶۳از هرچه می‌رود، سخنِ دوست خوش‌تر است
  5. غزل شمارهٔ ۶۴این بوی روح‌پرور از آن خوی دلبر است
  6. غزل شمارهٔ ۶۵عیب یاران و دوستان هنر است
  7. غزل شمارهٔ ۶۶هر کسی را نتوان گفت که صاحب‌نظر است
  8. غزل شمارهٔ ۶۷فریاد من از فراق یار است
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.