پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۶

بنده‌وار آمدم به زنهارت

که ندارم سلاح پیکارت

متفق می‌شوم که دل ندهم

معتقد می‌شوم دگر بارت

مشتری را بهای روی تو نیست

من بدین مفلسی خریدارت

غیرتم هست و اقتدارم نیست

که بپوشم ز چشم اغیارت

گرچه بی‌طاقتم چو مورِ ضعیف

می‌کُشم نفْس و می‌کشم بارت

نه چنان در کمند پیچیدی

که مُخَلَّص شود گرفتارت

من هم اول که دیدمت گفتم

حذر از چشم مست خون‌خوارت

دیده شاید که بی تو برنَکُنَد

تا نبیند فراق دیدارت

تو ملولی و دوستان مشتاق

تو گریزان و ما طلبکارت

چشم سعدی به خواب بیند خواب

که ببستی به چشم سَحَّارت

تو بدین هر دو چشم خواب‌آلود

چه غم از چشم‌های بیدارت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۸چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساق فتنه‌انگیزت
  2. غزل شمارهٔ ۳۹بی‌تو حرام است به خلوت نشست
  3. غزل شمارهٔ ۴۰چنان به موی تو آشفته‌ام، به بوی تو مست
  4. غزل شمارهٔ ۴۱دیر آمدی ای نگار سرمست
  5. غزل شمارهٔ ۴۲نشاید گفتن آن‌کس را دلی هست
  6. غزل شمارهٔ ۴۳اگر مراد تو ای دوست بی‌مرادی ماست
  7. غزل شمارهٔ ۴۴بوی گل و بانگ مرغ برخاست
  8. غزل شمارهٔ ۴۵خوش می‌رود این پسر که برخاست
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.