پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۰

چنان به موی تو آشفته‌ام، به بوی تو مست

که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

دگر به روی کسم، دیده بر نمی‌باشد

خلیل من، همه بت‌های آزری بشکست

مجال خواب نمی‌باشدم ز دستِ خیال

درِ سرای نشاید، بر آشنایان بست

در قفس طلبد هر کجا گرفتاری‌ست

من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست

غلام دولت آنم که پای‌بند یکی‌ست

به جانبی متعلق شد از هزار برست

مطیع امر توام، گر دلم بخواهی سوخت

اسیر حکم توام، گر تنم بخواهی خست

نماز شام قیامت، به هوش باز آید

کسی که خورده بوَد مِی ز بامداد الست

نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول

معاشران ز مِی و عارفان ز ساقی مست

اگر تو سروِ خرامان ز پای ننشینی

چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست

برادران و بزرگان نصیحتم مکنید

که اختیار من از دست رفت و تیر از شست

حذر کنید ز باران دیدهٔ سعدی

که قطره، سیل شود چون به یکدگر پیوست

خوش است نام تو بردن ولی دریغ بود

در این سخن که بخواهند برد دست به دست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۲نشاید گفتن آن‌کس را دلی هست
  2. غزل شمارهٔ ۴۳اگر مراد تو ای دوست بی‌مرادی ماست
  3. غزل شمارهٔ ۴۴بوی گل و بانگ مرغ برخاست
  4. غزل شمارهٔ ۴۵خوش می‌رود این پسر که برخاست
  5. غزل شمارهٔ ۴۶دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست
  6. غزل شمارهٔ ۴۷سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
  7. غزل شمارهٔ ۴۸صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست
  8. غزل شمارهٔ ۴۹خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.