پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۱

دیر آمدی ای نگار سرمست

زودت ندهیم دامن از دست

بر آتشِ عشقت آب تدبیر

چندان که زدیم باز ننشست

از رای تو سر نمی‌توان تافت

وز روی تو در نمی‌توان بست

از پیش تو راهِ رفتنم نیست

چون ماهی اوفتاده در شست

سودای لب شکردهانان

بس توبهٔ صالحان که بشکست

ای سرو بلند بوستانی

در پیش درخت قامتت پست

بیچاره کسی که از تو ببْرید

آسوده تنی که با تو پیوست

چشمت به کرشمه خون من ریخت

وز قتل خطا چه غم خورد مست

سعدی ز کمند خوبرویان

تا جان داری نمی‌توان جست

ور سر ننهی در آستانش

دیگر چه کنی؟ دری دگر هست؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۳اگر مراد تو ای دوست بی‌مرادی ماست
  2. غزل شمارهٔ ۴۴بوی گل و بانگ مرغ برخاست
  3. غزل شمارهٔ ۴۵خوش می‌رود این پسر که برخاست
  4. غزل شمارهٔ ۴۶دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست
  5. غزل شمارهٔ ۴۷سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
  6. غزل شمارهٔ ۴۸صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست
  7. غزل شمارهٔ ۴۹خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
  8. غزل شمارهٔ ۵۰عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.