پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۹

بی‌تو حرام است به خلوت نشست

حیف بود در به چنین روی بست

دامن دولت چو به دست اوفتاد

گر بهلی باز نیاید به دست

این چه نظر بود که خونم بریخت؟

وین چه نمک بود که ریشم بخست؟

هر که بیفتاد به تیرت نخاست

وان که درآمد به کمندت نجست

ما به تو یکباره مقید شدیم

مرغ به دام آمد و ماهی به شست

صبر قفا خورد و به راهی گریخت

عقل بلا دید و به کنجی نشست

بار مذلت بتوانم کشید

عهد محبت نتوانم شکست

وین رمقی نیز که هست از وجود

پیش وجودت نتوان گفت هست

هرگز اگر راه به معنی برد

سجدهٔ صورت نکند بت‌پرست

مستی خمرش نکند آرزو

هر که چو سعدی شود از عشق مست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۱دیر آمدی ای نگار سرمست
  2. غزل شمارهٔ ۴۲نشاید گفتن آن‌کس را دلی هست
  3. غزل شمارهٔ ۴۳اگر مراد تو ای دوست بی‌مرادی ماست
  4. غزل شمارهٔ ۴۴بوی گل و بانگ مرغ برخاست
  5. غزل شمارهٔ ۴۵خوش می‌رود این پسر که برخاست
  6. غزل شمارهٔ ۴۶دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست
  7. غزل شمارهٔ ۴۷سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
  8. غزل شمارهٔ ۴۸صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.