پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۱۲

بزرگ دولت آن کز درش تو آیی باز

بیا بیا که به خیر آمدی کجایی باز

رخی کز او متصور نمی‌شود آرام

چرا نمودی و دیگر نمی‌نمایی باز

در دو لختی چشمان شوخ دلبندت

چه کرده‌ام که به رویم نمی‌گشایی باز

اگر تو را سر ما هست یا غم ما نیست

من از تو دست ندارم به بی‌وفایی باز

شراب وصل تو در کام جان من ازلیست

هنوز مستم از آن جام آشنایی باز

دلی که بر سر کوی تو گم کنم هیهات

که جز به روی تو بینم به روشنایی باز

تو را هر آینه باید به شهر دیگر رفت

که دل نماند در این شهر تا ربایی باز

عوام خلق ملامت کنند صوفی را

کز این هوا و طبیعت چرا نیایی باز

اگر حلاوت مستی بدانی ای هشیار

به عمر خود نبری نام پارسایی باز

گرت چو سعدی از این در نواله‌ای بخشند

برو که خو نکنی هرگز از گدایی باز

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۱۴مبارک‌تر شب و خرم‌ترین روز
  2. غزل شمارهٔ ۳۱۵پیوند روح می‌کند این باد مشک‌بیز
  3. غزل شمارهٔ ۳۱۶ساقی سیم‌تن چه خسبی خیز
  4. غزل شمارهٔ ۳۱۷بوی بهار آمد بنال ای بلبلِ شیرین‌نفس
  5. غزل شمارهٔ ۳۱۸امشب مگر به وقت نمی‌خواند این خروس
  6. غزل شمارهٔ ۳۱۹هر که بی‌دوست می‌برد خوابش
  7. غزل شمارهٔ ۳۲۰یاری به دست کن که به امید راحتش
  8. غزل شمارهٔ ۳۲۱آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتش
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.