پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۱۵

پیوند روح می‌کند این باد مشک‌بیز

هنگام نوبت سحرست ای ندیم خیز

شاهد بخوان و شمع بیفروز و می بنه

عنبر بسای و عود بسوزان و گل بریز

ور دوست دست می‌دهدت هیچ گو مباش

خوشتر بود عروس نکوروی بی‌جهیز

امروز باید ار کرمی می‌کند سحاب

فردا که تشنه مرده بود لای گو بخیز

من در وفا و عهد چنان کند نیستم

کز دامن تو دست بدارم به تیغ تیز

گر تیغ می‌زنی سپر اینک وجود من

عیار مدعی کند از دشمن احتریز

فردا که سر ز خاک برآرم اگر تو را

بینم فراغتم بود از روز رستخیز

تا خود کجا رسد به قیامت نماز من

من روی در تو و همه کس روی در حجیز

سعدی به دام عشق تو در پای‌بند ماند

قیدی نکرده‌ای که میسر شود گریز

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۱۷بوی بهار آمد بنال ای بلبلِ شیرین‌نفس
  2. غزل شمارهٔ ۳۱۸امشب مگر به وقت نمی‌خواند این خروس
  3. غزل شمارهٔ ۳۱۹هر که بی‌دوست می‌برد خوابش
  4. غزل شمارهٔ ۳۲۰یاری به دست کن که به امید راحتش
  5. غزل شمارهٔ ۳۲۱آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتش
  6. غزل شمارهٔ ۳۲۲خجل است سرو بستان برِ قامت بلندش
  7. غزل شمارهٔ ۳۲۳هر که نازک بود تن یارش
  8. غزل شمارهٔ ۳۲۴هر که نامهربان بود یارش
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.