پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۲۴

هر که نامهربان بود یارش

واجب است احتمال آزارش

طاقت رفتنم نمی‌ماند

چون نظر می‌کنم به رفتارش

وز سخن گفتنش چنان مستم

که ندانم جواب گفتارش

کشته تیر عشق زنده کند

گر به سر بگذرد دگربارش

هر چه زان تلخ‌تر بخواهد گفت

گو بگو از لب شکربارش

عشق پوشیده بود و صبر نماند

پرده برداشتم ز اسرارش

وه که گر من به خدمتش برسم

خود چه خدمت کنم به مقدارش

بیم دیوانگیست مردم را

ز آمدن رفتن پری وارش

کاش بیرون نیامدی سلطان

تا ندیدی گدای بازارش

سعدیا روی دوست نادیدن

به که دیدن میان اغیارش

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۲۶دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش
  2. غزل شمارهٔ ۳۲۷چون برآمد ماه‌روی از مطلع پیراهنش
  3. غزل شمارهٔ ۳۲۸رها نمی‌کند ایام در کنار منش
  4. غزل شمارهٔ ۳۲۹خوش است درد که باشد امید درمانش
  5. غزل شمارهٔ ۳۳۰زینهار از دهان خندانش
  6. غزل شمارهٔ ۳۳۱هر که هست التفات بر جانش
  7. غزل شمارهٔ ۳۳۲هر که سودای تو دارد، چه غم از هر که جهانش؟
  8. غزل شمارهٔ ۳۳۳خطا کردی به قول دشمنان گوش
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.